قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1316
تاريخ الفي ( فارسى )
نويسندهها مقدّم و معتبر مىبود تا آنكه روزى با ابو ايّوب به مجلس منصور درآمد . چون منصور او را بديد آثار نجابت و بزرگى و شباهت خود در وى مشاهده نموده بسيار متفكّر شد كه آيا اين جوان چه كس است و از كدام دودمان باشد ؟ امّا در آن روز هيچ از وى سؤال نكرد . روز ديگر ، فرمود كه ابو ايّوب با آن نويسنده كه ديروز همراه او بود حاضر شود . چون ابو ايّوب با آن جوان حاضر شد منصور بعد از ساعتى آن جوان را كتابتى فرمود و ابو ايّوب را از جهت مهمّى بيرون فرستاد . بعد از آن ، از آن جوان پرسيد : نام تو چيست ؟ گفت : جعفر يا امير المؤمنين ، گفت : نام پدر تو چيست ؟ جعفر ساكت شد . منصور گفت : چرا نام پدر خود نمىگويى ؟ گفت : يا امير المؤمنين ، قصّهء من دور و دراز است . اگر امير المؤمنين را ملالت نشود به عرض برسانم . منصور گفت : تفصيل احوال خود بازگوى كه من شنيدن اخبار غريبه را دوست دارم . جعفر گفت : يا امير المؤمنين ، مولد من شهر موصل است . مادر من حامله بود كه پدر من از خوف ملوك بنى اميّه غايب شد و به خط خود اصل و نسب خود را نوشته به مادر من سپرده بود و آن نوشته الحال همراه من است . منصور گفت : هات ذاك المكتوب ؟ يعنى : بيار آن نوشته را . پس جعفر نوشته را از بازو باز كرده و از ميان آن نوشته را بيرون آورده به دست منصور داد . منصور چون خط خود را ديد بشناخت و در ساعت از جاى برجست و آن پسر را در كنار گرفت و گفت : اى جعفر ، تو پسر منى و اين نوشته خط من است . بعد از آن ، براى او جايى تعيين نمود و يك تسبيح جواهر به او داد كه اين را براى مادر خود ببر و او را همراه خود بياور . پس جعفر از روى خوشحالى تمام متوجّه خانهء ابو ايّوب شد و ابو ايّوب در فكر و تأمّل مىبود كه آيا سبب نگاه داشتن خليفه آن جوان را و ما را از پيش خود به بهانهاى بيرون كردن چه باشد ؟ كه در اين اثنا جعفر در سيد . ابو ايّوب از وى پرسيد : چرا اين قدر دير بماندى ؟ جعفر گفت : امير المؤمنين كتابتها مىنويساند . و از اصل قضيّه آن را خبر نكرد ؛ چرا كه ، بىرخصت منصور نمىخواست كه اين معنى را اظهار كند . و ابو ايّوب چون از بودن او نزد خليفه و توجّه خليفه با او بسيار آزرده بود به او كلمهاى درشت گفت . جعفر نيز تحمّل آن نكرده در مقابل جواب درشت گفت ، تا آنكه در جانبين كلمات وحشتآميز گفته شد . پس جعفر از خانهء ابو ايّوب بيرون آمده متوجّه موصل شد ؛ چرا كه ، منصور با او مبالغهء بسيار كرده بود كه مادر خود را زود برساند . القصّه ، بعد از دو سه روز ابو ايّوب پرسيد كه : جعفر كجا شد كه پيدا نيست ؟ گفتند : وى همان وقت به جانب موصل رفت . ابو ايّوب را يقين شد كه او در آن روز عيوب و تقلّبات او را نزد خليفه گفته از ترس بيرون رفت . بنابراين ، در ساعت جمعى را به عقب او فرستاد كه او را هر كجا كه باشد پيدا كرده بياورند . پس كسان ابو ايّوب در راه موصل به جعفر رسيده هرچند